قصه شیرین و فرهاد
نوشته شده در (01- All, 02- شعر ، هایکو ، تکست ترانه (Poem)) توسط Walter در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۸۹
می خوام بگم قصه ی شیرین و فرهادو ، من
که چه جوری شدن عاشق و دلدار هم
همه فکر می کنیم عاشقیم ، ای وایِ من
ولی کور خوندیم ، دنیایِ من
روزی روزگاری فرهادِ من ، عاشق شیرین شد ، ای وایِ من
دست بر قضا ، شیرینِ من ، جایی اسیر شد، ای وایِ من
از عشق بی خبر، شیرین من
وای وای وای ، فرهادِ من
وای وای وای ، شیرینِ من
شیرین تو دست پادشاه ! … فرهاد اسیر یک نگاه ! …
شیرین تو دست پادشاه ! … فرهاد …
حالا دیگه فرهاد …واسه یِ شیرینِ من ،
راهی نداره جز کندنِ کوه غم !
حالا دیگه تیشه شد همراه من!
آخه شیرینو می خواد فرهاد من…
روزی روزگاری از کوه غم ، پیر مَخوفی رفت پیش فرهادِ من!
پیر مَخوف گفت به فرهاد من، شیرین تو مرده، ای وایِ من !
از حسادتش بود اون پیرزن…
وای وای وای … فرهاد من
وای وای وای… شیرین من
حالا دیگه تیشه ی همراه غم ، شده دیگه قاتل فرهاد من
حالا دیگه تیشه ی همراه غم ، شده دیگه قاتل فرهاد من…
حالا دیگه …
پی نوشت: ترانه سراشو نمی دونم اما گوش دادن این ترانه رو با صدای شادمهر خیلی دوس دارم…

دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد ،
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد ……
“اینم بی نظیره”
پاسخ: خیلی زیبا بود…
دیروز پستی در رابطه با داستان شیرین و فرهاد دیدم
جستجویی در اینترنت کردم و داستان واقعی را در آوردم. با خواندن داستان فهمیدم که عشق بین شیرین و فرهاد اشتباه بوده! همیشه فکر میکردم که فرهاد عاشق شیرین میشه و شیرین هم عاشق فرهاد. ولی شیرین عاشق خسرو بوده. کمی هم عاشق فرهاد. کمی با اون میپریده و کمی هم با این!!
البته در آخر واقعاْ عاشق خسرو میشه. عاشق خسرویی که باعث مرگ فرهاد شده بوده!!!
ممنون از شعرزیبایی که گزاشته بودی و خسته نباشی هرروزت بهترازدیروز
پاسخ: بله درسته این داستانو به نظرم توی ادبیات پیش دانشگاهی هم به شکل شعر داشتیم. ممنونم از نظر لطفی که داری. امیدوارم همیشه موفق و سرزنده باشی…
ممنون و خسته نباشین
خب قشنگه دیگه
پاسخ: درود بر شما! همچنین شما! باطراوت باشین…
سلام خیلی زیبا بود داستان این روز زیبا را برات تبریک میگویم
تو بگو بهار قشنگه من میشم بهار تو
تو بگو بمون منم نمیرم از کنار تو
تو بگو منو نمیخوای دیگه خسته کردمت
گر چه سخته امّا من دور میشم از دیار تو
تو بگو سرد هوا منم میشم خورشید تو
( F)
تو بگو که نا امیدی من میشم امید تو
پاسخ: سلام و درود سفیر عزیز! ممنون. برای شما هم مبارک…
سراشو نمی دونم !!!
یه سرا که بیشتر نداره ترانه . اونم خونه باباشه .
این ترانه رو با صدای شادمهر خیلی دوس دارم !!!
کدوم ترانه ؟
حواس مگه میذاری ؟!
سلام
خوبی؟
من که خیلی حالم گرفته است .:-(
اصلا نمیتونم.وقتی خیالم راحت شد میخندم.
فعلا فکرم مشغوله
موفق باشی.
پاسخ: سلام و درود بر ترانه! فکر کنم اشتباه شده من منظورم ترانه شیرین و فرهاد بود! امیدوارم که خوب و سرزنده باشید…
سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

بگو ببینم تو کدومی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ثنا توووووووووووووووووپه
۱) عالی ام
۲) عالی ترم
۳) عالی تر ترم
۴) عالی تر تر تر تیر تو پرررررررررررررررر
من نمی دونم چرا ما ایرانیا نمی تونیم سرمون تو کار خودمون باشه
بابا چکار شیرینو فرهات داری تو
بزا حالشونو کنن 
ااااااااااااااااااااااای چه لوسو ننر
بابا شاعر خسه نباشی
منم باید بزنم تو این مایه ها ببینم چه حالی داره


فک کنم یکی از نوچه ها کولی باشه
اسمشم: بچه کلی که هنو دهنش بو شیر میده با روب دوشامبرررررررررررررررررر
گلو گشاد هنو زوده تنگو ترش بپوشه مث کولی اعظمممممممممممم دامت برکاته
وای وای وای … فرهاد من
وای وای وای… شیرین من
فک کنم شاعرشو میدونمممممممممممممممممممممممم کیه
میدونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
میدونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
میدونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
میدونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
پاسخ: سلام و درود ثنا! ببین اینکه شعر نیست؛ این ترانه ست؛ ترانه هم با آهنگ خودش قشنگ میشه. شما این ترانه شیرین و فرهاد شادمهر رو سرچ و دانلود کن بعد گوش بده نظرت در مورد این وای وای وای عوض نشد بیا بگو… کیاووس منم اینقد مسخره نکن!
خو یکمم لطف میکردی از خودت می نوشتی کچل
خسه نشی یهوووووووووووووووووووووووووووو پسر


جا برا کار منم بذا خوووووووووووووووووووووووووووو
با هم خندیدن حال نمیده …. به هم خندیدن حالش بیشتررررررررررررررره
بز منم چنتا شعر توپ برات بزارمممممممممممممممممممم
ببینی شعر ینی چی 
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپهر ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهرابی…!
اهل حمامم
پوستم مهتابیست
چشمهایم آبیست
پدرم دلاکست
سر طاسی دارد
لنگ میاندازد
شامپو مصرف کرد
کلهاش هی کف کرد
و سپس مویش ریخت
و چه اندازه سرش براق است!
حرفهام دلاکیست
هدف من پاکیست
مینشیند لب سکو آرام
یک نفر با احساس
و تصور کرده، خوش پر و پاست!
کودکی را دیدم
میدود در پی صابون و لگن …… همه چی آرومه … من چقد خوشبختمممممممممم
پاسخ: خو از خودم نوشتنم نمی آد! یعنی دوست دارم بنویسما از جشنواره و بازیگر و فیلم و غیره اما حسش نیست. فکر کنم تا وقتی بشه آدم برا خودش ازین شعرها بخونه همه چی آرومه…
تازززززززززززززززززززززززززززه رطبم نمیادددددددددددددددددددددد

خو دیگه من برم آماده شم کم کم ساعت ۳ باید یه سر برم دانشگاااااااااااااااااااا
ولی خدایی مسی تو زدی رو دس مناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هیچ وقت نمی تونم مثه تو واسه یه پست پشت سر هم نظر بزارم تازه نظریایی که هیچ کدوم کپی پیست نباشه همش تراوشات مخ لزج خودم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشه
کارت درسه نه عین مناااااااااااااااااااااااااااااا یه ریزه مثه من
مونده تا به پا ما برسی آقااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


امضا:
۱) مدیر اسبق کامنت دونی بچه دمدمی باحال
۲) مدیر جدید پیاز گندیده
۳) دشمن خونی امد رضا دوس ممدرضا یا همون کولی تنگو ترش
۴) عاشق داستانای کوتاه عرفان نظر آهاری
۵) مامان ذلیل
۶) ثنا خانوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم
پاسخ: یعنی چی رطبم نمی یاد؟! چرا آدرس نذاشتی؟ منم بیام نمی ذارم. در مورد کامنتام ما اینیم دیگه ناقابل بود. امضا رو هم خوب اومدی حظ کردم!
راسی گفتم که من همه انگشتا دسو پامو با نمره ۶ از ته زدم که تا ۳ بیشتر نتونم بشمارم
ولی باسه خاطر تو میرم انگشت بکارممممممممممممم اونم از پشت گردنم بکنن با توف بچسبونن رو دسو پام
می خوام بگم یه چنتام سفارشی بکارن پشتم تا محتاج نامردا نشمممممممممممممم قضیه کس نخارد پشت من جز ناخون شستول منه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ادم که نباید بخور بخواب باشه ادم باید مفیــــــــــــــــــــــــــــت باشه
حالا تا نوبتم بشه فعلا اینارو داشته باااااااااااااااااااااااااااش تا زیر پات علف بزاد یه کم به شهرداری منطقتون کمک کنی تو ایجاد فضا سبز
پاسخ: بله! آدم باس مفیت باشه!
راسی اینم بگم برم ….
یه چی که فک کنم خوشت بیاد…..
از سهرابه …………
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
این یکی هم دوس دارم:
من به سیبی خوشنودم و به بوییدن یک بوته ی بابونه …
خب ثنا بره که دیرش نشه

شاد باشیو سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااامت رفیق
به قول بهترین دوستم : ایام به کااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
پاسخ: واقعاً این تیکه آخرو کیف کردم. ممنون از حضور پرهیاهو و پر از شور و نشاطت. شاد و سرزنده و موفق و باطراوت باشی…
عشق را در چشمان تو دیدم
اما چه ساده
و چه زود
عاشق شدم
بی پروا
و بی هوس
عشقی شوم
بی انتها
عاشق تو
و تو عاشق دیگری
عاشق چشمانت
و تو عاشق چشمان دیگری
عاشق نگاهت
و تو دنبال نگاه دیگری
معنای عشق را در نگاه تو دیدم
و تو بی معنا عاشق من
و چه بی احساس
تو را چگونه بپرستم…
پاسخ: ممنونم از حضورتون! موفق باشین…
سلام
بسیار زیبا بود .
مرسی
پاسخ: سلام و درود بر زوروی عزیز! فدات شم داداش. بازم پیش ما بیا…
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد.کس جایی در این منزل ویرانه ندارد.دل را به کف هر که دهم باز پس آرد.کس تاب نگهداری دیوانه ندارد !
سلام داداشی امیدوارم همیشه موفق و شادکام باشی
پاسخ: سلام و درود بر ایدای عزیز! ممنونم هم چنین شما موفق و سرزنده و بانشاط باشی…
salam salam
البته به ارمنی همون بارو barev
خب رایگان بود بابا دیگه کلا نمیسازم فقط واسه دوستام نه پولی خنگولی . تازه من تابستون نت نمیومدم دروغگو من اون ترم میومدم
پاسخ: سلام و درود سارا! دعوا نداریم که. موفق و سرزنده باشی…
آجی ثنا حوصلم سررفته دیگه وقتی میام نت نه روم باز میکنم نه مسنجر متنفرم از آدمای دروغگوی نت
پاسخ: واااااا؟!
ای خاک تومخت سارا
شرمنده این ماله ثنا بود خودت بهش برسون
سیرومم=دوستت دارم
پاسخ: دشمنت شرمنده ولی من که پست چی نیَم. خودش اومد می بینه…
salam esm man farhad ast ye dokh tari ro dost daram khili mikham mesle farhado shrin bashim
پاسخ: سلام بر شما! ایشالا خوشبخت و موفق باشین…
خوفیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید همه ه ه ه
من چیزی که از داستان شیرین و فرهاد شنیده بودم کلی با این داستانا فرق داشت
فکر میکردم شرین و فرهاد عاشق هم بودن
اما انگار اینجوری نبوده پس از همشون بدم مییاد به جز فرهاد بیچاره
من همیشه عاشق فرهاد بودم و هستم
دوستش دارم دوستش دارم
کاش من اون موقع بودم و با خوشکلیم دل فرهادو میبردم تا از فکر شیرین انتر بوزینه زشت بیرون بیاددد
اگه الان بود خودم زنش میشدم
منم با رویا موافقم
من داستانو جور دیگه شنیده بودم م م
رویا دوستت دارم
من اگه اون زمان بودم با این خوشگلیم حتما دل فرهادو به دست می اوردم تا عاشق شیرین نکبت انتر بوزینه زشت نشه
. دوستت دارم رویا جونم م م م م م م م م
با عرض سلام و ادب! لازم دیدم چون خیلیا دنبال داستان خسرو و شیرین و فرهاد هستند، توی بخش کامنتها داستان کامل اون رو به نثر بذارم، گرچه به اهالی مطالعه توصیه می کنم متن داستان ها رو از منظومه شعر خسرو و شیرین نظامی بخونن که لطف دیگه ای داره.

درباره منظومه خسرو و شیرین اثر نظامی:
خسرو و شیرین منظومهای از نظامی گنجوی است که در آن از لحن باربد سخن رفتهاست. نظامی این منظومه را در چهارچوبهای زندگی خسرو در بزم شیرین، هنگام فرار از مقابل بهرام چوبینه و شب نشینیهای آن دو با هم و غزل هر یک از کنیزان خسرو و شیرین و گفتگوی آن دو و سرود نکیسا و باربد، بیان میدارد.
خسرو و شیرین دومین منظومه نظامی و معروفترین اثر و به عقیده گروهی از سخنسنجان شاهکار اوست. در حقیقت نیز، نظامی با سرودن این دومین کتاب (پس از مخزن الاسرار) راه خود را باز مییابد و طریقی تازه در سخنوری و بزم آرایی پیش میگیرد.
این منظومه شش هزار و چند صد بیتی دارای بسیاری قطعات است که بی هیچ شبهه از آثار جاویدان زبان پارسی است و همانهاست که موجب شده است گروهی انبوه از شاعران به تقلیــد از آن روی آورند، گو این که هیچ یک از آنان، جز یکی دو تن، حتی به حریم نظامی نیز نزدیک نشده اند و کار آن یکی دو تن نیز در برابر شهرت و عظمت اثر نظامی رنگ باخته است.
شخصیتهای اصلی داستان خسرو و شیرین عبارتند از:
۱٫ خسرو پرویز (پسر هرمز و نوه انوشیروان، خسرو دوم نامی است که رومیها به وی دادهاند. مورخین ایرانی وی را خسرو پرویز گفتهاند. از ۵۹۰ تا سال ۶۲۸ میلادی، پادشاه ساسانی بود. وی به جای پدر هرمز چهارم برتخت نشست.)
۲٫ شیرین (برادر زاده شمیرا حکمران قهستان)
۳٫ شاپور (مردی تحصیلکرده که از ندیمان خسروپرویز است.)
۴٫ فرهاد کوهکن ( مهندس معدن بوده است که به شیرین دل میبندد)
درباره شیرین:
به روایت نظامی گنجوی شیرین بزرگ زادهای از تبار شاهان ارمنستان بود که بعدها نیز یک چند به جای عمهاش بر تخت نشست. براساس همین روایت او زنی پاکدامن و وفادار و صبور بود و هیچ نقشی در مرگ مریم نداشت. در منظومهٔ نظامی حدیث وصال خسرو و شیرین پس از فراز و نشیبها و دوریهای فراوان، با آب و تاب باز گفته شده و صورتی بس عاشقانه و سوزناک به خود، گرفتهاست. همچنین در پایان داستان، شیرین بلافاصله پس از مرگ خسرو، به دخمهٔ وی میرود و برهمان جایی که شوهرش زخم خورده، زخمی بر خود میزند و در کنار وی، جان میسپرد.
بعضی از مورخان، شیرین را ارمنی و برخی، اهل خوزستان دانستهاند. و قصر شیرین را در کرمانشاه عنوان کرده اند. داستان عشق خسرو به شیرین و نیز فرهاد به شیرین، منشأ منظومههایی چند، در ادب فارسی شدهاست که مهمترین آنها خسرو و شیرین و شیرین و فرهاد است.
قصه خسرو و شیرین و فرهاد به نثر (روایت اول)؛
«شیرین» دختر پادشاه ارمنستان و «خسرو» شاهزاده ایرانی، از نوادگان «انوشیروان» بود. «شاپور» یکی از همرهان خسرو که در ضمن نقاش زبر دستی هم بوده و عجیب آنکه اگر شاپور نبود ماجرایی بنام شیرین و فرهاد یا خسرو بوجود نمی آمد!
شاپور در کنار چشمه ایی(!) شیرین رو می بینه و وصف زیبایی اونو به گوش خسرو می رسونه و شاید هم تصویری از شیرین برای خسرو نقاشی می کنه. خسرو علاقمند به دیدن شیرین میشه و شاپور رو به سراغ شیرین می فرسته.
روزی که شیرین همراه دختران و ندیمه هاش به شکارگاه اومده بود، شاپور عکسی از خسرو (که خیلی زیبا بوده) را به صورت تابلویی بزرگ نقاشی می کنه و بر درختی در مسیر شیرین آویزون می کنه. وقتی شیرین عکس خسرو را می بینه به شدت توجهش جلب میشه! دختران همراهش برای جلوگیری از پیشامدهای احتمالی، عکس خسرو رو پاره می کنند!
ولی شاپور فردا دوباره نقاشی دیگری از خسرو می کشه و دوباره بر روی درخت، در مسیر شیرین، آویزون می کنه … و سه بار این کار رو انجام میده و هر بار عکس رو پاره می کنند! سومین بار، شاپور خودش رو به شیرین نزدیک می کنه و موضوع رو توضیح میده.
حالا شیرین ندیده! عاشق خسرو شده و سوار بر اسب تندرو «شبدیز» به سمت مدائن می تازه.جالب اینه که همون موقع خسرو هم به سمت ارمنستان میاد و این دو همدیگر رو در محلی ملاقات می کنند ولی چون شیرین برای آبتنی لباسهاشو در آورده بوده، خسرو دختری از دور می بینه ولی نزدیک نمیشه و شیرین هم صورتش رو با گیسوانش می پوشونه و این دو همدیگر رو از نزدیک نمی بینند و بنابراین همدیگر رو نمی شناسند!
البته آن دو بعدا باهم ملاقات می کنند و حتی سر موضوعی به اختلاف می رسند و خسرو با دختری بنام «مریم» ازدواج می کنه! هر چند مریم بعدا فوت می کنه!……… شیرین دوست داشته که خسرو پادشاه بشه تا بعد باهم ازدواج کنند! ولی وقتی خسرو به پادشاهی می رسه، از بد روزگار پدر شیرین هم می میره و ناچارا شیرین هم شاه ارمنستان میشه و باز نمی تونند آنها با همدیگه ازدواج کنند!
***********
و اما نقش فرهاد:
شیرین دوست داشت که بین شکارگاه و قصرش جاده درست کنه که مسیرش کاملا کوهستانی و سنگلاخ بوده … به «فرهاد» می سپارند (که سنگ تراش ماهری بوده) … ولی اون وقتی شیرین رو می بینه عاشقش میشه و بی آنکه بدونه چه کار می کنه از عشق شیرین شروع به کندن کوه ها و جاده سازی می کنه!! خبر به گوش خسرو می رسه. خسرو، فرهاد رو احضار می کنه و اونو از عشق شیرین برحذر می داره! ولی فرهاد گوشش بدهکار نیست. یک روز که شیرین برای دیدن کار فرهاد به پیشش اومده بوده اسبش سرنگون میشه و شیرین به زمین می افته. فرهاد شیرین رو روی کولش می ذاره و تا قصر میبره! و از اون موقع عشقش صد برابر میشه.
وقتی خسرو می بینه که عشق فرهاد به شیرین هر روز بیشتر میشه حیله ایی می کنه و بهش قولی میده! که اگر در مسیر بین قصر خسرو و قصر شیرین دره ایی عمیق ایجاد کنه که خسرو نتونه به قصر شیرین بره اونوقت دست از شیرین بر خواهد داشت! البته هدف خسرو از اینکار از بین بردن فرهاد بوده… ولی فرهاد با جدیت شروع می کنه به کندن کوه و هر روز با جدیت بیشتر…!! خسرو وقتی این جدیت فرهاد رو می بینه ناچارا دست به حیله ایی دیگر میزنه و به دروغ به فرهاد خبر می آورند که شیرین مرده! و افسوس که فرهاد با شنیدن خبر، همون دم با تیشه بر سر می کوبه و می میره!
«بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد!»
**************
خسرو پسری داره از مریم … اون هم عاشق شیرین میشه! و کمر به قتل پدر می بنده و بالاخره خسرو رو می کشه! و به شیرین درخواست ازدواج میده! شیرین بهش میگه بعد از دفن پدر…! وقتی پدر رو داخل معبد دفن می کنند، شیرین همه رو بیرون می کنه تا با جنازه خسرو خلوت کنه! پس از مدتی می بینن که خبری نیست وقتی در معبد رو باز می کنند می بیند که شیرین پهلوی خودش رو با خنجر شکافته و خسرو رو در آغوش گرفته و همان طور جان به جان آفرین تسلیم کرده! و به قولی آن دو بالاخره بهم رسیدند ولی بعد از مرگ!
—————————————————————————————————————————————————————————
قصه خسرو و شیرین و فرهاد به نثر (روایت مشهورتر؛ خسرو به شیرین می رسد)؛
هرمز پادشاه ایران ، صاحب پسری می شود و نام او را پرویز می نهد . پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدر مرتکب تجاوز به حقوق مردم می شود . او که با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته ، شب هنگام در خانه ی یک روستایی بساط عیش و نوش برپا می کند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می گردد . حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمی مانند .
هنگامی که هرمز از این ماجرا آگاه می شود ، بدون در نظر گرفتن رابطه ی پدر – فرزندی عدالت را اجرا می کند : اسب خسرو را می کشد ؛ غلام او را به صاحب باغی که دارایی اش تجاوز شده بود ، می بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه ی روستایی می شود . خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر ، بخشیده می شود . پس از این ماجرا ، خسرو ، انوشیروان – نیای خود را – در خواب می بیند . انوشیروان به او مژده می دهد که چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر ، خشمگین نشده و به منزله ی عذرخواهی نزد هرمز رفته ، به جای آنچه از دست داده ، موهبت هایی به دست خواهد آورد که بسیار ارزشمندتر می باشند : دلارامی زیبا ، اسبی شبدیز نام ، تختی با شکوه و نوازنده ای به نام باربد .
مدتی از این جریان می گذرد تا اینکه ندیم خاص او – شاپور – به دنبال وصف شکوه و جمال ملکه ای که بر سرزمین ارّان حکومت می کند ، سخن را به برادر زاده ی او ، شیرین ، می کشاند . سپس شروع به توصیف زیبایی های بی حد او می نماید ، آنچنان که دل هر شنونده ای را اسیر این تصویر خیالی می کرد و حتی می گوید اسب این زیبارو نیز یگانه و بی همتاست . سخنان شاپور ، پرنده ی عشق را در درون خسرو به تکاپو وامی دارد و خواهان این پری سیما می شود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان می فرستد .
هنگامی که شاپور به زادگاه شیرین می رسد ، در دیری اقامت می کند و به واسطه ی ساکنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه ی کوهی در همان نزدیکی آگاه می شود . پس تصویری از خسرو می کشد و آن را بر درختی در آن حوالی می زند . شیرین آن را در حین عیش و نوش می بیند و دستور می دهد تا آن نقش را برای او بیاورند . شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می شود که خدمتکارانش از ترس گرفتار شدن او ، آن تصویر را از بین می برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می دهند و به بهانه ی اینکه آن بیشه ، سرزمین پریان است ، از آنجا رخت برمی بندند و به مکانی دیگر می روند اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را که شاپور نقاشی کرده بود ، می بیند و از خود بیخود می شود . وقتی دستور آوردن آن تصویر را می دهد ، یارانش آن را پنهان کرده و باز هم پریان را در این کار دخیل می دانند و رخت سفر می بندند . در اقامتگاه جدید ، باز هم تصویر خسرو ، شیرین را مجذوب خود می کند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی دارد و چنان شیفته ی خسرو می شود که برای به دست آوردن ردّ و نشانی از وی ، از هر رهگذری سراغ او را می گیرد ؛ اما هیچ نمی یابد .
در این هنگام شاپور که در کسوت مغان رفته از آنجا می گذرد . شیرین او را می خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید . شاپور هم در خلوتی که با شیرین داشت پرده از این راز برمی گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان می کند و همان گونه که با سخن افسونگر خود ، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار کرده ، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی آورد . شیرین که در اندیشه ی رفتن به مدائن است ، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می گیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد . شیرین که دیگر در عشق روی دلداده ی نادیده گرفتار شده بود ، سحرگاهان بر شبدیز می نشیند و به سوی مدائن می تازد .
از سوی دیگر خسرو که مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید ، قصد ترک مدائن می کند . قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می کند که اگر شیرین به مدائن آمد ، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت کنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش می گیرد .
در بین راه که شیرین خسته از رنج سفر در چشمه ای تن خود را می شوید ، متوجه حضور خسرو می شود . هر دو که با یک نگاه به یکدیگر دل می بندند ، ولی هرکدام به امید رسیدن به یاری زیباتر (بدون آنکه همدیگر را بشناسند) از این عشق چشم می پوشند؛ خسرو به امید شاهزاده ای که در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری که در کاخ خود روزگار را با عشق او می گذراند .
شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید ؛ اما اثری از خسرو نبود . کنیزان ، او را در کاخ جای داده و آنچنان که خسرو سفارش کرده بود در پذیرایی از او می کوشیدند . شیرین که از رفتن خسرو به اران آگاه شد ، بسیار حسرت خورد .
رقیبان به واسطه ی حسادتی که نسبت به شیرین داشتند ، او را در کوهستانی بد آب و هوا مسکن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی می کرد . از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در کاخی مقیم کرده بود که روزگاری شیرین در آن می خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می پیچید . اما دیگر نه از صدای گام های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش .
شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه می کند و از شاه دستور می گیرد که به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد . شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می نهد و شیرین را در حالی که در آن کوهستان بد آب و هوا به سر می برد ، نزد خسرو به اران آورد . هنوز شیرین به درگاه نرسیده که خبر مرگ هرمز کام او را تلخ می کند . به دنبال شنیدن این خبر ، شاه جوان عزم مدائن می کند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تکیه زند . دگر باره شیرین قدم در قصر می نهد به امید اینکه روی دلداده ی خود را ببیند ؛ اما باز هم ناامید می شود .
در حالی که خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود ، بهرام چوبین علیه او قیام می کند و با تهمت پدرکشی ، بزرگان قوم را نیز بر ضد خسرو تحریک می نماید . خسرو نیز که همه چیز را از دست رفته می یابد ، جان خود را برداشته و به سوی موقان می گریزد . در میان همین گریزها و نابسامانی ها ، روزی که با یاران خود به شکار رفته بود ، ناگهان چشمش بر شیرین افتاد که او نیز به قصد شکار از کاخ بیرون آمده بود . دو دلداده پس از مدت ها دوری ، سرانجام یکدیگر را دیدند در حالی که خسرو تاج و تخت شاهی را از دست داده بود . خسرو به دعوت شیرین قدم در کاخ مهین بانو گزارد . مهین بانو که از عشق این دو و سرگذشت شیرین با خوبرویان حرمسرایش آگاهی داشت ، از شیرین خواست که تنها در مقابل عهد و کابین خود را در اختیار خسرو نهد و هرگز با او در خلوت سخن نگوید . شیرین نیز بر انجام این خواسته سوگند خورد .
خسرو و شیرین بارها در بزم و شکار در کنار هم بودند ؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به کام خود برسد . سرانجام پس از اظهار نیاز های بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین ، خسرو دل از معشوقه ی خود برداشت و عزم روم کرد . در آنجا مریم ، دختر پادشاه روم را به همسری برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشکر کشید و تاج و تخت سلطنت را بازپس گرفت . اما در عین داشتن همه ی نعمت های دنیایی ، از دوری شیرین در غم و اندوه بود . شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود .
مهین بانو در بستر مرگ ، برادرزاده ی خود را به صبر و شکیبایی وصیت می کند زیرا تجربه به او نشان داده که غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یک نباید دل بست.
پس از مرگ مهین بانو ، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملک خود پر کند . اما همچنان از دوری خسرو ، ناآرام بود . پادشاهی را به یکی از بزرگان درگاهش سپرد و به سوی مدائن رهسپار شد .
در همان هنگام که روزگار نیک بختی خسرو در اوج بود ، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید . سه روز به رسم سوگواری ، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم نشست و به امید اینکه نوا های باربد ، درد دوری شیرین را در وجودش درمان کند ، او را طلب کرد . باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحن های خود انتخاب کرد و نواخت . خسرو نیز در ازای هر نو ، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت .
آن شب پس از آن که خسرو به شبستان رفت ، عشق شیرین در دلش تازه شده بود . با خواهش و التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد ؛ اما با پاسخی درشت از سوی مریم مواجه شد . خسرو که دیگر نمی توانست عشق سرکش خود را مهار کند ، شاپور را به طلب شیرین می فرستد . اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو روانه کرد .
شیرین این بار نیز در همان کوهستان رخت اقامت افکند و غذایی جز شیر نمی خورد . از آنجا که آوردن شیر از چراگاهی دور ، کار بسیار مشکلی بود ، شاپور برای رفع این مشکل ، فرهاد را به شیرین معرفی کرد .
در روز ملاقات شیرین و فرهاد ، فرهاد دل در گرو شیرین می بازد . این اولین دیدار آنچنان او را مدهوش می کند که ادراک از او رخت بر می بندد و دستورات شیرین را نمی فهمد . هنگامی که از نزد او بیرون می آید ، سخنان شیرین را از خدمتکارانش می پرسد و متوجه می شود باید جویی از سنگ ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا کند . فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه بر کوه می زد که در مدت یک ماه ، جویی در دل سنگ خارا ایجاد کرد و در انتهای آن حوضی ساخت . شیرین به عنوان دستمزد ، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام فراوان گوشواره را نثار خود شیرین کرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان پر تب و تاب و بیقرار ساخت که داستان آن بر سر زبان ها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه شد . فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای که با او داشت ، فهمید توان برابری با عشق او را نسبت به شیرین ندارد . پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد . خسرو ، فرهاد را به کندن کوهی از سنگ می فرستد و قول می دهد اگر این کار را انجام دهد ، شیرین و عشق او را فراموش کند .
فرهاد نیز بی درنگ به پای آن کوه می رود . نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حک کرد و سپس به کندن کوه با یاد دلارام خود پرداخت ، آنچنان که حدیث کوه کندن او در جهان آوازه یافت . روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی شیر برای او برد . در بازگشت اسبش در میان کوه فرو ماند و بیم سقوط بود . اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن نهاد و به قصر برد . خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای کندن سنگ خارا به گوش خسرو می رسد . او که دیگر شیرین را ، از دست رفته می بیند ، به دنبال چاره است .
به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد می فرستد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهند مگر در کاری که در پیش گرفته سست شود . هنگامی که پیک خسرو ، خبر مرگ شیرین را به فرهاد می رساند ، او تیشه را بر زمین می زند و خود نیز بر خاک می فتد . شیرین از مرگ او ، داغدار می شود و دستور می دهد تا بر مزار او گنبدی بسازند . خسرو نامه ی تعزیتی طنزگونه برای شیرین می فرستد و او را به ترک غم و اندوه می خواند . پس از گذشت ایامی از این واقعه ، مریم نیز می میرد و شیرین در جواب نامه ی خسرو ، نامه ای به او می نویسد و به یادش می آورد که از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد ، نازنینان بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند . خسرو پس از خواندن نامه به فراست در می یابد که جواب آنچنان سخنانی ، این نامه است . بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاش های بسیاری نمود اما همچنان بی نتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی ، دور از دسترس . خسرو که از جانب شیرین ، ناامید شده بود به دنبال زنی شکرنام که توصیف زیبایی اش را شنیده بود به اصفهان رفت . اما حتی وصال شکر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش کند .
خسرو که می دانست شاپور تنها مونس شب های تنهایی شیرین بود ، او را به درگاه احضار کرد تا مگر شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد . شیرین نیز در این تنهایی ها روزگار را با گریه و زاری و گله و شکایت به سر برد . روزی خسرو به بهانه ی شکار به حوالی قصر شیرین رفت . شیرین که از آمدن خسرو آگاه شده بود ، کنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون قصر ، منزل داد . سپس خود به نزد شاه رفت . شاه نیز که از نحوه ی پذیرایی میزبان ناراضی بود ، با وی به عتاب سخن گفت و شکایت ها نمود و اظهار نیازها کرد اما شیرین همچنان خود را از او دور نگه می دارد و تاکید می کند تنها مطابق رسم و آیین خسرو می تواند به عشق او دست یابد . پس از گفتگویی طولانی و بی نتیجه ، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز می گردد . با رفتن خسرو ، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین می شود و او را دلتنگ می کند . پس به سوی محل اقامت خسرو رهسپار می شود و به کمک شاپور ، دور از چشم شاه ، در جایگاهی پنهان می شود . سحرگاهان ، خسرو مجلس بزمی ترتیب می دهد . شیرین نیز در گوشه ای از مجلس پنهان می شود . در این بزم نیک از زبان شیرین غزل می گوید و باربد از زبان خسرو . پس از چندی غزل گفتن ، شیرین صبر از کف می دهد و از خیمه ی خود بیرون می آید . خسرو که معشوق را در کنار خود می یابد به خواست شیرین گردن می نهد و بزرگانی را به خواستگاری او می فرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود می آورد . خسرو پس از کام یافتن از شیرین ، حکومت ارمن را به شاپور می بخشد . خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان می شنود و عمل می کند .
در راه آموختن علم ، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی می دهد و در آن سؤالاتی درباره ی چگونگی افلک و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر می پرسد . پس از چندی ، با وجود آنکه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است ، به سفارش بزرگ امید ، او را بر تخت می نشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه می فکند . شیرویه با به دست گرفتن قدرت ، پدر را محبوس کرد و تنها شیرین اجازه ی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود . یک شب که خسرو در کنار شیرین آرمیده بود ، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با دشنه ای جگرگاهش را درید . حتی در کشکش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد . شیرین به واسطه ی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بی جان یافت و ناله سر داد . در میانه ی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر ، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد . شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت . صبحگاهان ، که خسرو را به دخمه بردند ، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و در تنهایی اش با او دشنه ای بر تن خود زد و در کنار خسرو جان داد . بزرگان کشور نیز که این حال را دیدند ، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن کردند.
منابع: سایت ویکپیدیا، سایت داستان های پندآموز ، سایت انجمن ایران و خودم.
عالی بود دعاکنید به عشقم برسم
ممنون 
پاسخ: ممنون. امیدوارم این اتفاق بیوفته … سبز باشین.
من اسمم شیرینه اما نه شیرین ساسانی اما ای کاش بودم داستا جالبی بود اما نه جذاب
عالی بود منم عاشقم :-*
عشق چیه بابا همش کشکه
به نظر من که عاشق پسرا شدن خریت محضه
اصلاً ارزششو ندارن آبجیای گلم
آدماخیلی زودازهم خسته میشن….خیلی دلم گرفته….
ازت بدم میاد…..فافایی
هرچی کشیدم دیگه بسه
دیگه شدم ازهمه ی کارات خسته
غماتو تنهایی کشیدم رو دوشم
بدیت هرگزنمیشه فراموشم
برو اسممو روی لبت نیار
ازچشام افتادی دیگه منو یادت نیار
دیگه دوست ندارم ازت بدم میاد
بودم به سرت زیاد….۲۸٫آبان.۹۰
کامل نبود
خیلی خوبه خیلی دوست داشتم عالی بود
خودتونو جمع کنید بابا
با این عشقای کشکی
امروز که باهات آشنا میشن میگن عاااااااااااااااااااااااااااشقتم
آخه مرد حسابی عاشقه منی یا..
دیگه نگی عاشقمه؟
عشق وجود داره بجه ها.من حسش کردم.هنوزم دارمش.دعا کنید بهش برسم
زیبا بود وخواندنی
ارزو کنید
که به عشقم
برسم
(L )
(H )
به
عشقم
علی رضا
بهش بگید عاشقشم