قصه شیرین و فرهاد

نوشته شده در (All, Lyric & Music) توسط The Mass در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۸۹

می خوام بگم قصه ی شیرین و فرهادو ، من

که چه جوری شدن عاشق و دلدار هم

همه فکر می کنیم عاشقیم ، ای وایِ من

ولی کور خوندیم ، دنیایِ من

روزی روزگاری فرهادِ من ، عاشق شیرین شد ، ای وایِ من

دست بر قضا ، شیرینِ من ، جایی اسیر شد، ای وایِ من

از عشق بی خبر، شیرین من

وای وای وای ، فرهادِ من

وای وای وای ، شیرینِ من

شیرین تو دست پادشاه ! … فرهاد اسیر یک نگاه ! …

شیرین تو دست پادشاه ! … فرهاد …

حالا دیگه فرهاد …واسه یِ شیرینِ من ،

راهی نداره جز کندنِ کوه غم !

حالا دیگه تیشه شد همراه من!
آخه شیرینو می خواد فرهاد من…

روزی روزگاری از کوه غم ، پیر مَخوفی رفت پیش فرهادِ من!

پیر مَخوف گفت به فرهاد من، شیرین تو مرده،  ای وایِ من !

از حسادتش بود اون پیرزن…

وای وای وای … فرهاد من

وای وای وای… شیرین من

حالا دیگه تیشه ی همراه غم ، شده دیگه قاتل فرهاد من

حالا دیگه تیشه ی همراه غم ، شده دیگه قاتل فرهاد من…

حالا دیگه …

پی نوشت: ترانه سراشو نمی دونم اما گوش دادن  این ترانه رو با صدای شادمهر  خیلی دوس دارم…

دیدگاه‎ها:

(۳۸) دیدگاه تا کنون برای این نوشته ثبت شده است!