هنرِ نقشِ مَرد

نوشته شده در (All, Poem, Theater & play, جملات ماندگار) توسط The Mass در تاریخ ۶ دی ۱۳۹۱

(ایوب آقاخانی در نقش فرهاد – نویسنده فیلمنامه و نمایشنامه) :

– نویسنده از وقتی که کارشو به کارگردان تحویل می ده دیگه مُرده.

–  یه رفیق خانم باز درجه یک دارم میگه: “هنرمند ترین مَرد کسیه که هیچ وقت با هیچ زنی به مشکل بر نمی خوره و در آنِ واحد با ده تاشون رابطه داره!”  یه زمانی فکر می کردم این چیپ ترین و کثیف ترین جمله ایه که شنیدم اما نه حداقل بخش اولش درسته. خیلــی هنر می خواد آدم با یه زن به مشکل بر نخوره!

– یه گاو رو هم چهار بار تلویزیون نشون بده ، مردم ازش امضاء می گیرن!

– می بینی من دو قبضه وحشی ام! یه بار بخاطر اینکه کسیو دوس ندارم تظاهر می کنم دوس دارم. یه بار بخاطر اینکه کسیو دوس دارم تظاهر می کنم دوس ندارم. ببین بین چه معادله احمقانه ای گیر افتادم.

(لادن مستوفی در نقش لیلی – سوپرستار و کارگردان) :

– رفتارِ تو اصن ربطی به زن بودن زنت نداره!

– تو می دونستی همه مردا وقتی با زنشون هستن دارن به زن دلخواهشون فکر می کنن؟ اگه با اون زن دلخواهشون هم باشن باز دارن به یه زنِ دلخواه دیگه ای فکر می کنن! و به همین ترتیب این چرخه تا بی نهایت ادامه داره!

از نمایشِ”نویسنده مُرده است

نوشته و کارگردانی: آرش عباسی

مشخصات این نمایش

عکس هایی ازین نمایش

پیشنهاد می شود به موزیک پایانی این تئاتر که آهنگیست جالب از ری چارلز رابینسون به نام  Hit The Road Jack گوش بدین و لذت ببرین.

Ray Charles – Hit the Road Jack.mp3

Hit the road, Jack and don’t you come back no more
no more, no more, no more
Hit the road, Jack and don’t you come back no more
What you say?

Hit the road, Jack and don’t you come back no more,
no more, no more, no more

دیدگاه‌ها برای هنرِ نقشِ مَرد بسته هستند

دروغ می گن

نوشته شده در (All, Theater & play, جملات ماندگار) توسط The Mass در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۱

فرهاد آئیش در نقش نویسندۀ میزبان:

دروغ می گن . دروغ می گن، دروغ می گن.  دروغ می گن ! از همین پنجره اگه بیرونو نگاه کنی ، به تعداد یک یک ساختمونا، اتاقا، پنجره ها، به تعداد یک یک مغازه ها، ویترینا، لباسا، کلاه ها، کفش ها ، به تعداد یک یک دوچرخه ها، ماشین ها اقلاً یه دروغ گفته شده.
بنزینی که تو این ماشینا داره می سوزه اشک آدماست خون آدماست. بیرون از اینجا یه جهنمه! کثیف ، سیاه . از هوا گرفته تا قلب و مغز آدما کثیفه. آدما دیگه اصن بهم نیگا نمی کنن . فقط جلوشونو نیگا می کنن. مثل مسابقۀ دو؛ که به قیمت باخت یکی دیگه تو باید برنده بشی. اگر یکی بیفته باید رد بشی. اگر یکی پاش بشکنه باید خوشحال بشی. فقط باید بدویی بدویی و بدویی و بخوای که ببری.

علی نصیریان در نقش پیرمرد مهمان:

منظور عرض بنده اینه که کوه نشانۀ خوبیست. این پرنده ها من فکر میکنم همین طوری لونه شون رو پیدا می کنن. یه رودخونه ای کوهی درختی یه چیزی رو نشونه می کنن.

علی نصیریان در نقش پیرمرد مهمان:

اجازه بفرمایین اجازه بفرمایین آقا! اگه ردّ همین مرواریدارو بگیره به خونه اش می رسه شما اجازه بفرمایین.

از نمایش هفت شب با مهمانی ناخوانده در نیویورک

هفت شب تا طلوع خورشیدِ امید

نوشته شده در (All, Lyric & Music, Poem, Theater & play) توسط The Mass در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۱

هفت شب با میهمانی ناخوانده در نیویورک

نویسنده و کارگردان: فرهاد آئیش
بازیگران: علی نصیریان و فرهاد آییش
مشاور هنری: مائده طهماسبی
موسیقی: آوای موبدان تبتی ، آلبوم اینک انسان اثر پیتر گابریل ، کهکشان عشق گروه بُمرانی
سالن اجرا: مجموعه تئاترشهر ، سالن چهارسو
تاریخ تماشا: سه شنبه 9 آبان 91 / ساعت 19 / به مدت: 100 دقیقه
بهای بلیت: ۱۰,۰۰۰ تومان
7shab


موضوع :
نویسنده ای مترقی (فرهاد آئیش) که در نیویورک زندگی می کند و در حال نوشتن آخرین رمانش است در حالی که از همۀ محیط و اشخاص اطراف خود دوری کرده و قصد دارد در این تنهایی بعد از تمام شدن رمانش خودکشی کند. دلیلش برای خودکشی، ناامیدی از دنیاییست که پر از جنگ و بدی و دروغ است . رمان او نیز برگفته از همین حس ناامیدی، دربارۀ مرگ است. پسری که در دنیای بهت زده در بیایانی دهشتناک گم شده و درجستجوی خانۀ امن خود می گردد موضوع رمان اوست. پیرمردی ساده دل (علی نصیریان) که به دلیلی به نیویورک آمده با پدر این نویسنده دوست بوده و ضمن سفرش به نیویورک به خانۀ این نویسنده می آید تا پیام سالها قبل پدر را به پسر برساند. بر این اساس در هفت پرده ، هفت شب میهمانی و گپ و گفتگوهای شبانه این دو شکل می گیرد.
فکر می کنم داستانِ نمایش خیلی ساده و روان می باشد. موضوعی که دو بازیگر این نمایش فرهاد آئیش و علی نصیریان به استادی از پس آن برآمده اند و در نقش خود فرو رفته اند. در این میان به نظرم فرهاد آئیش در نقش مرد میزبان فرنگی مآب کمی کار مشکل تری داشته است چراکه در ضمن این هفت پرده که بیانگر هفت شب است او می بایست به سبک زندگی راحت تر و ساده تر منعطف شود و این تغییر را هر شب در هر اجرا از نقطۀ قطبی ناامیدی در پردۀ اول نمایش آغاز کند تا به نقطۀ اوجی در پردۀ ششم و هفتم نمایش که نمایانگر درخشش امید در دلش است برساند. تغییر وسیعی از ابتدا تا انتهای هر شب اجرا که به نظر می رسد فرهاد آئیش که کارگردانی این نمایش نیز با اوست عالی شکل می دهد. و البته نقش ماندگار علی نصیریان به عنوان مرد خوش دل و سادۀ نمایش تحسین برانگیز است. مرد سنتی که طرز فکر و نگرش او به زندگی طوری است که در تعامل با زندگی پیش می رود. سختی ها را می بیند. با لحن شیرین از تمثیل ها و شعرها درس می گیرد و خود را بدهکار می پندارد که باید بفهمد و چیزی اضافه کند. نهایت فرهیختگی استاد نصیریان را می توان در بازی پرتوان ایشان حتا با دست گچ گرفته نیز مشاهده کرد. متأسفانه از نکات این نمایش همین موضوع است که ایشان در نمایش شب های اول با حرکت هر دو دست های خود خیلی راحت تر می توانسته اند دیالوگ ها را و نقش را اجرا کنند و بخاطر مصدومیتی که دچارش می شوند با این حال چیزی از اجرای ایشان کم نشده است. و البته دیالوگی که به همین مناسبت به نمایش اضافه شده است جالب است.

ساختار:
پیرمرد نماد یک مرد سنتی و مرد جوان تر، نماد یک فرد مترقی و فرنگی مآب می باشند. مرد نویسنده فرنگی مآب در شب اول از حضور این مهمان ناخوانده دل خوشی ندارد مطلبی که از کلیشه پنداری حال و احوال پرسی گرم پیرمرد توسط مرد جوان تر فهمیده می شود. او سعی می کند پیرمرد را به هرشکل ممکن دست بیندازد بلکه از این مهمانِ ناخوانده که همچون دست شکسته، وبال تن است خلاصی یابد. برای این قصد ابتدا جُک های بی مزه غربی مانند جمله “بلبل می پره!” را مدام تکرار می کند. در واکنش به این عمل، پیرمرد از لطیفه های اصیل و تمثیل های شیرین سخن به میان می آورد و با بازگویی حکایتی شنیدنی از ملانصرالدین فرهنگ غنی لطیفه را متذکر می شود. در حرکت بعدی نویسنده از موزیک های پست مدرن برای غافل گیری پیرمرد استفاده می کند و دعاهای موبدان تبتی را برای پیرمرد پخش می کند که بعد از آن در برابر تفسیر فوق العادۀ پیرمرد قرار می گیرد که می گوید این ها برای خوشایند ما نیست این صداها ناله هایی ست که از عمق وجود انسان درآمده که باید با حواس جمع این ها را خوب گوش داد تا عظمت هستی را بتوان به کمک آن درک کرد . تفسیری که مرد جوان را مبهوت می کند چرا که به گفتۀ او شبیه نوشتۀ روی جلد آلبوم این موزیک است.
این تقابل بین پیرمرد و مرد که از نوع احوال پرسی آغاز گشته و در جک و تمثیل و نوع موزیک و درک هر کدام از آن شکل گرفته در موضوعات دیگر نظیر لباس راحت در خانه پوشیدن ، روابط اجتماعی گرم و صمیمی ، شعرهای کلاسیکی که حفظ هستند ادامه می یابد. پیرمرد خصوصیاتی دارد که باعث می شود نوع نگرش او به جهان با دید روشن باشد. از اجزای زیبای زندگی به راحتی لذت ببرد. لباس راحت می پوشد. در خیابان و پارک با نگاه و صمیمیت در روابط اجتماعیش می تواند مهربانی خود را منتقل کند. غذای ساده و خانگی مانند نان و پنیر و شیرینی خانگی و چای دبش را ترجیح می دهد. شعرهای زیادی مناسب با هر موضوع حفظ است. تمثیل های جالب را بلد است. دفترچه ای برای یادداشت جملات زیبا دارد. موسیقی را خوب گوش می کند و پیام آن را به خوبی درک کند. در نتیجه به زندگی ادامه می دهد. در مقابل، مرد جوان قرار دارد که نمی تواند اهل تعارف باشد یا لبخند بی دلیل بزند . او برای فرار از زشتی های دنیا به خودش سخت گرفته است. مطلبی که به شکل نمادین از دیوارهای سیاه اتاق او و لباس نه چندان راحتش در منزل هویداست. نوع نگرش او و طرز زندگی او باعث شده که فقط چهرۀ سیاه دنیا را ببیند. جنگ را می بیند. رشوه را ببیند. از دروغ ها بیزار است. و در نتیجۀ این نگاه تک بعدی سیاه، از تمام زشتی های دنیا به ستوه آمده و تنها راه را برای خودش مرگ می بیند.
در این گپ و گفتگوهای دو نفره ، سبک زندگی پیرمرد بر مرد غالب می شود. پیرمرد، رمان مرد را تحسین می کند و با تفسیری مثال زدنی ثابت می کند که رمان به ظاهر پست مدرن او را به خوبی فهمیده است. اینجاست که مرد از فهم پیرمرد لذت می برد و با گفتن تکه کلام غلیظ خود (beautiful) این موضوع را مدام بیان می کند و از پیرمرد برای تکمیل کردن رمانش کمک می گیرد و با هم رمان را به پایان می رسانند. رمانی که تا نیمه به خاطر نوع نگرش مردِ ناامید پُر از سیاهی ست و دریچه ای برای امید وجود ندارد. اما با راهنمایی پیرمرد نشانه های امید یک به یک معرفی می شوند تا پسرکِ رمان خانۀ امن خود را پیدا کند و به زندگی ادامه دهد. پسرکی که از شخصیت نویسندۀ ناامید بوجود آمده بعد از ذکر نشانۀ های پیرمرد من جمله کوه ، رود ، دریا و دیگر زیبایی های طبیعت ، نگاه های آشنا و همدل و مروارید های معرفت در صدف ها راه را پیدا می کند. در نهایت پسرکِ رمان و نویسندۀ ناامیدِ نمایش ضمن این معاشرت یک هفتگی با مردی ساده – که خود تجربۀ گم شدن در نیویورک را داشته و با نشانه ها منزل را پیدا کرده – راه خود را می یابد و امید چون مرواریدی در دلش جریان می یابد و با این پیش فرض که از دنیای اطرافش طلبکار نیست بلکه بدهکار است و باید چیزی به آن بیفزاید زندگی خود را ادامه می دهد.

ساختار نمایش به گونه ایست که ضمن طنز شیرینی که در قالب گفتگوهای دو بازیگر وجود دارد پر از پیام های عمیق امیدبخش است. به طوری که تماشگری که بعد 120 دقیقه (بااحتساب ده دقیقه آن تراکت میان کار) که از سالن بیرون می آید هم احساس خوب تفریح کردن را دارد هم به نوع نگرشش به زندگی فکر خواهد کرد. به نظرم نمایشی که هم بشود با آن تفریح کرد و هم آدم را به فکر فرو ببرد و هم دوبازیگر باتجربه استاد بودنشان را در اجرا به نمایش بگذارند می توان نمرۀ بیست را به آن داد.

7shab-

صحنۀ نمایش:
صحنۀ نمایش نماینگر اتاق نویسنده در منزل نیویورکش است که دیوارهایش را سیاه رنگ کرده است و یک تابلوی نامفهوم در اتاقش نصب کرده است. میز کار . دو صندلی ساده. دفتری که رمان را در آن می نویسد. موبایلی که برای نوشتن رمان قبل از حضور پیرمرد از آن استفاده می کرد. تا قبل از حضور پیرمرد سبک نوشتن او به این ترتیب است که موزیک های پست مدرن پخش می کند و با تأثیری برگرفته از آن احساس خود را در قالب رمان ضبط می کند. بعد از حضور پیرمرد با تفکر و مباحثه به شکل مسقیم روی کاغذ رمان را می نویسد. از دیگر وسایل صحنه، کنترلِ وسیلۀ صوتی است که موزیک از آن پخش می کند. و طناب داری که از پرده چهارم نمایش به بعد بالای میز نویسنده دیده می شود. به شخصه دوست داشتم این طناب آویزان از پردۀ اول دیده می شد و اتفاقاً از پردۀ مثلاً چهارم یا پنجم برداشته می شد. راهرویی در انتهای اتاق است که برای ورود و خروج ازا تاق قرار گرفته است. نور صحنه با آغاز هر پرده از نمایش که بیانگر هر شب از هفت شب است روشن می شود. البته در بعضی شب های نمایش میان پرده وجود دارد که با یک تاریکی سریع دوباره صحنه روشن می شود. چمدان پیرمرد مهمان نیز در پرده اول و پردۀ ششم در صحنه است. پردۀ آخر که نور فقط در وسط اتاق روی دو مرد متمرکز است ایدۀ خوب کار است که نشانگر عبور از آن محیط سیاه ناامیدی می باشد و شروعی دوباره برای یه نگرش جدید به زندگی ست.

موسیقی:
موزیک نمایش از موزیک های بین نمایش و موزیک پایانی تشکیل شده است. بخشی از موزیک که در بالا نیز اشاره شد از دعاهای موبدان تبتی است که در یوگا نیز از این موزیک ها برای تمرکز و آرامش بسیار استفاده می شود.
در پایان هر پرده نیز از آلبوم معروف “اینک انسان” اثر پیتر گابریل استفاده می شود که به نظر با مفاهیم عمیق نمایش که اصلی ترینش تقابل امید و یأس است متناسب است. موسیقی پیتر گابریل یکی از عمیق ترین موسیقی های بی کلام دنیاست.
قطعۀ “احساس آغاز می شود” ( The Feeling Begins) از این آلبوم که بعد از یکی از پرده ها پخش می شود واقعاً قلب انسان را به حالت خاصی می برد.

و در نهایت موزیک پایانی نمایش که آهنگ کهکشان عشق از آلبوم جوراب های لخت گروه بُمرانی است. فکر می کنم این آهنگ هم بسیار با موضوع نمایش در ارتباط است . چرا که کهکشان عشق را استاد مرحوم محمد نوری به سبک دلنشین و سنتی خود آن را قبلاً خوانده اند و این بار همان شعر توسط یک گروه مدرن با سبکی تازه (بلوز) بازخوانی شده است. این ترکیب به نظرم واقعاً انتخاب هوشمندانه ای بوده است. با نوشتن بخشی از متن ترانۀ کهکشان عشق سرودۀ فریدون مشیری این یادداشت را به پایان می برم ؛ باشد که همه به خوبی های زندگی عشق بورزیم:

دیدمت ،،، آهسته پرسیدمت … خواندمت ،،، بر ره گل افشاندمت …
آمدی ،،، بر بام جان پر زدی … همچو نور ،،، بر دیده بنشاندمت …
بردمت تا کهکشان های عشق ،،، پرکشان تا بی نشان های عشق
گفتمت افتاده در پای عشق ،،، زندگیست ، رؤیای زیبای عشق

می روی ، چون بوی گل از برم ،،، رفتنت ، کی می شود باورم؟
بوده ای ، چون تاج گل بر سرم ،،، تا ابد ، یاد تو را می برم …

download-Kakeshane Eshgh- Bomrani . mp3

پی نوشت: این نمایش امشب 14 آبان به دلیل درگذشت مادر آقای فرهاد آئیش اجرا نمی شود. همین جا به این هنرمند دوست داشتنی تسلیت عرض می کنم.

نرو ، بمان

نوشته شده در (All, Lyric & Music, Theater & play) توسط The Mass در تاریخ ۱۲ مهر ۱۳۹۱

baran-hooman-namayesh

شب سیاه و چشم بیدار ،،،، شب سیاه و سایۀ تار

شب سیاه و باد و باران ،،،، شب سیاه و ماه پنهان

نرو ، بمان

ماااا به سایه های روی دیوار ،،، ماااا به ابرهای تیره و تار

ماااا به کافه ها و دود و سیگار ،،، ماااا به شب های تار

دل بستیم

مااا به خنده های زیر بارون ،،، مااا به صبح باغ بهارون

مااا به بیداری شبانه ،،، مااا به خواب روزها

دل بستیم

بهار ما گذشته شاید ، بهار ما گذشته انگار

بهار ما گذشته شاید، گذشته ها گذشته انگار

نرو ، بمان

نرو بمان – گروه موزیک پالت

موسیقی تئاتر “روایت  ناتمام یک فصل معلق” نوشته و کارگردانی هومن سیدی

نمایشی که با رد مجوز متوقف شد و روایت معلق آن ناتمام ماند …

naro,beman-pallet.mp3

It’s Wonderful

نوشته شده در (All, Lyric & Music, Theater & play) توسط The Mass در تاریخ ۷ مهر ۱۳۹۱

khodaye-koshtar

موسیقی پایانی نمایش خدای کشتار که در نمایش هم به آن اشاره می شود ترانه ای ایتالیایی انگلیسی است به نام Via Con Me مشهور به It’s Wonderful از پائولو کُنت Paolo Conte ایتالیایی که ریتم جالبی دارد. متن آهنگ این است:

Via, via, vieni via di qui, niente pi
ti lega a questi luoghi, neanche questi fiori azzurri…
via, via, neanche questo tempo grigio
pieno di musiche e di uomini che ti son piacuti,

It’s wonderful, it’s wonderful, it’s wonderful
good luck my babe, it’s wonderful, it’s wonderful, it’s wonderful I dream of you… chips, chips, du-du-du-du

Via, via, vieni via con me, entra in questo amore buio,
non perderti per niente al mondo…
via, via, non perderti per niente al mondo
lo spettacolo d’arte varia di uno innamorato di te

دانلود Paolo Conte – It’s Wonderful

دیدگاه‌ها برای It’s Wonderful بسته هستند

وردپرس فارسي
C2M
ads
ads

ابر برچسب‎ها